عاقبت از ما غبار ماند زنهار . . .

ديروز در مجلس ختم يكي از اقوام شركت كردم ،ا زاوصافشان همين را بگويم كه انسان وارستهء خالصي بود خدايش بيامرزاد .
اين مجالس ختم نه تنها از نظر تذكر وتجسم مرگ بلكه از نظرمواجهه بابعضي از زندگان درمجلس نيزبراي آدمي عبرت آموزاست.
در اين زمانه كه شايد سالي يكبارهم دل ودماغ ديدار همسايه ات را نداري گاه در مجالس ختم به چهره هاي آشنايي برخورد ميكني كه10الي 20سال است آنها را نديده اي .
واعظ مجلس سيد محترمي بود كه من نمي شناختمش ، بيان گرمي داشت ومعقول ومربوط صحبت مي كرد ، حرف را كشاند به آنجا كه هر چه مرد بزرگتر باشد ضرري كه از خطا ولغزش او به اجتماع ميرسد بزرگتر خواهد بود ،ا و درهمين زمينه قصه اي نقل مي كرد كه من روايتي از ان را در تذكره الاوليا خوانده بودم : امام حنفيه روزي مي گذشت كودكي را ديد كه در گل مانده بود گفت : گوش دار تا نيفتي ، كودك گفت افتادن من سهل است اگر بيفتم تنها با شم اماتو گوش دار كه تا نيفتي كه اگر پاي تو بلغزد همه مسلمانان كه از پس تو در آيند بلغزند و بر خاستن همه دشوار بود .
----------------
آياشيرين ترين تغزل وحدت را
در سوگ
بايد گريستن
من مرگ را
از دور ميشناسم
آري ولي چگونه تواند بود
كان عطر بيكرانه نباشد .
. . . پ ن : متن از راپورتها- شعر از اسماعيل خويي



