تبليغاتX
دادکین

دادکین

عاقبت از ما غبار ماند زنهار . . .

 

ديروز در مجلس ختم يكي از اقوام شركت كردم ،ا زاوصافشان همين را بگويم كه انسان وارستهء خالصي بود خدايش بيامرزاد .

اين مجالس ختم نه تنها از نظر تذكر وتجسم مرگ بلكه از نظرمواجهه بابعضي از زندگان درمجلس نيزبراي آدمي عبرت آموزاست.

در اين زمانه كه شايد سالي يكبارهم دل ودماغ ديدار همسايه ات را نداري گاه در مجالس ختم به چهره هاي آشنايي برخورد ميكني كه10الي 20سال است آنها را نديده اي .

واعظ مجلس سيد محترمي بود كه من نمي شناختمش ، بيان گرمي داشت ومعقول ومربوط صحبت مي كرد ، حرف را كشاند به آنجا كه هر چه مرد بزرگتر باشد ضرري كه از خطا ولغزش او به اجتماع ميرسد بزرگتر خواهد بود ،ا و درهمين زمينه قصه اي نقل مي كرد كه من روايتي از ان را در تذكره الاوليا خوانده بودم : امام حنفيه روزي مي گذشت كودكي را ديد كه در گل مانده بود گفت : گوش دار تا نيفتي ، كودك گفت افتادن من سهل است اگر بيفتم تنها با شم اماتو گوش دار كه تا نيفتي كه اگر پاي تو بلغزد همه مسلمانان كه از پس تو در آيند بلغزند و بر خاستن همه دشوار بود .

                                   ----------------

آياشيرين ترين تغزل وحدت را

                                     در سوگ

    بايد گريستن

  من مرگ را

   از دور ميشناسم

  آري ولي چگونه تواند بود

   كان عطر بيكرانه نباشد .

. . .   پ ن : متن از راپورتها- شعر از اسماعيل خويي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9  توسط ابوالفضل وحید  | 

دوست داشتن ،هميشه گفتن نيست ، گاه سكوت است و گاه نكاه . . .

 

 

 

آلفردو:
روزی روزگاری، پادشاهی یه مهمونی بزرگ می‌‌ده، سربازی که توی مهمونی نگهبان بوده دختر پادشاهو می‌بینه و عاشقش می‌شه. اما یه سرباز بیچاره با عشق دختر پادشاه چی‌کار می‌‌تونسته بکنه؟ عاقبت سرباز جسارت می‌کنه و به شاهزاده می‌‌گه که نمی‌تونه بدون شاهزاده خانم زندگی کنه. شاهزاده خانوم که تحت تاثیر حرف‌های سرباز قرار می‌گیره، به سرباز می‌گه: « اگه بتونی صد روز و صد شب زیر پنجره اتاقم انتظارمو بکشی، در پایان روز صدم من برای تو خواهم بود.» سرباز فوری می‌ره زیر پنجره منتظر می‌مونه، یک روز، دو روز...ده روز، بیست روز...و هر بعد از ظهر شاهزاده از پنجره سربازو می‌دید که بی‌حرکت منتظره. زیر بارون، توی باد، زیر برف. همیشه اون پایین بود. پرنده‌ها روی سرش فضله می‌کردند و زنبورها نیشش می‌زدند، اما سرباز تکون نمی‌‌خورد. بعد از نود شب سرباز کاملا خشکش زده بود و اشک از چشماش فرو می‌ریخت. نمی‌تونست جلوی گریشو بگیره. توان خوابیدن نداشت. تمام این مدت شاهزاده خانوم نگاش می‌کرد و در شب نود و نهم سرباز بلند شد، صندلیشو برداشت و رفت.
سالواتوره (در ادامه فیلم داستان آلفردو را تفسیر می‌کنه):
فقط یک شب دیگه مونده بود تا شاهزاده خانوم مال سرباز بشه. اما احتمالا نمی‌تونست به قولش عمل کنه و این فاجعه بود. اما این‌طوری حداقل نود و نه شب با رویای این‌که شاهزاده اون بالا منتظرشه زندگی کرد...

(گفتگوي آلفردو با سالوادره در فيلم  سينما پاراديزو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13  توسط ابوالفضل وحید  | 

فرسودگی. . .

 

 

تو مي داني

مي داني که مرا

سر باز گفتن کدامين سخن است

از کدامين درد

                     (شاملو)

وقتي نمي خواهي بنويسي يعني خودت را مجبور مي کني که ان چه را که دوست داري کنار بگذاري .وقتي خودت را مجبور مي کني که ننويسي مثل ادمي مي شوي که قلبش را گرفته اند و فشار مي دهندان وقت انقدر خون چکه چکه مي ريزد که دلت مي خواهد فرياد بزني و بگويي بس است ديگر, بس است !حالا من شده ام همان ادمي که با خودم قرار گذاشته بودم ننويسم اما در واقع درگيري هاي کاری تنها يک بهانه بود که خودم را هم توجيه نمي کرد.شايد در ناخواداگاهم اين انديشه جا گرفته بود که با نوشتن اري تنها با نوشتن کاري از پيش نمي بري وحداقل حتي خودت را هم ارام نمي کني!

اين روزهاوبلاگ خواني را کنار گذاشته ام .از سطحي نگري هاي اطرافم از تحليل هاي ناشيانه دور و برم و راحت تر بگويم از زوالي که به اجبار تحميل مان شده است, زوال در انديشه هاو ابتذالي در نوشته ها که گويا تن هيچ کسي را نمي لرزاند وهمه اينها بيشترين نمودشان در اين وبلاگهاي مفلوک به چشم مي خورد,خسته شده ام .خسته شدن شايد کلام مناسبي نباشدبهتر است بگويم که رنج مي کشم .رنج مي کشم که چگونه شد که ما به اين اضمحلال تن داديم.اين وبلاگ ها با همه نويسندگان سرشناس , ناشناس و گمنامشان همگي فرياد در حنجره خشکيده ايي هستندکه سرا غاز يک بحران را هشدار مي دهندبا اين تفاوت که هر کس با شيوه خودش عصيان مي کند!

وقتي داشتم اين متن را مي نوشتم يک فال حافظ هم گرفتم ببينيد حافظ چه گفته:

دوش با من گفت پنهان کارداني تيز هوش

وز شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش

گفت اسان گير بر خود کارها کز روي طبع

سخت مي گيرد جهان بر مردمان سختکوش

..

فکر کنم ديگه لازم نيست بقيه اش روبنويسم اين هم حافظ که خوب جواب ما رو داد!

...........................................................

تا بعد بدرود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11  توسط ابوالفضل وحید  | 

یادداشت دلتنگی

تصوير اصلي را ببينيد

شب است و چهره میهن سیاهه...

امروز این آهنگ از پشت سال ها پیدا شده و چه تازه ست...
خون ایرانی چه تازه ست....
از پس هزار سال درد وطن چقدر تازه ست...

تفنگم را یده تا ره بجویم....
جفتم در خواب به صدای بلند می نالد...بیدارش نمی کنم...در کابوس این بیداری جایگزینی بر کابوسی که در خواب
می بیند ندارم...جز اینکه بر آن خواب امید بیداری هست و بر این کابوس هیچ جز ادامه درد...

ساعت یک و چهل و هفت دقیقه صبح... یکی از همان ساعت های خوب برای حمله ای مردانه به پسران و دختران خوابگاه ها...یه همکلاس های من که خانه در این شهر ندارند و با تلاشی جانکاه درس خوانده اند تا در این شهر خانه کنند...تا پله پله بالا بروند...تا از همان بالا با همان مغزهای درس خوانده به زمین بیاییند...

آفرین بر قامت دروازه اسطوره ای این دانشگاه مادر که فرزندان خود را سال هاست که از خواب به خون می بیند و فرو نمی ریزد...ز گهواره تا گور دانش بجوی که راهی ست بس کوتاه...

برادر بی قراره...
برادر شعله واره....

امروز برادرم در لباس سپید در میان صدها پزشک در خیابان برای هشت جسد گلوله کاری شده شب پیش آواز درد
می خواند....ما چقدر از کودکی عدد هشت را دوست داشتیم... حالا تمام عدد ها ترسناک اند...

ببین خون عزیزان را به دیوار...

آن ها سیزده سال علم شفا نیاموختند که از پشت تلفن خبر مرگ جوانی را اینگونه به پدرش برسانند...جوانی که از بیماری خاک به خاک افتاده نه از بی باری ِ تن...

که هرکه عاشقه پایش به راهه...

امروز با قیچی ِ کدبانوگری های مادر به جان دامن سیاه بلندم افتادم... همان دامن سیاه نقش دار ایرانی...همان که
هم تای سپیدش را روزی به تن کردم و در خیابان به جرم بی حیایی راهم را سد کردند...حیا...حیا...حیا....

شب و دریای خوف انگیز توفان...

امروز دامن سیاهم را تکه تکه بریدم و به دست بستم... فردا هم می بندم... می بندم و در خیابان به سوی آسمان ِ لال دست دراز می کنم...

آنکه دیشب مرد، برادردختری بود که من نمی شناسم و می گریم... سپید پوشیده ایم و سیاه... بر این ماتم ِِ بی چرا...
برادر بی قراره...
برادر نوجوونه...
برادر شعله واره...
برادر غرق خونه...
برادر کاکلش آتش فشونه...

 

بر گرفته از نظرات وب حضور خلوت انس .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10  توسط ابوالفضل وحید  | 

شعری از نصر ت رحما نی

 

 

سماع خیزاب ها

ترا به باد نخواهم سپرد.

که از سلاله‌ی خونی، نه خاک و خاکستر.

بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست.

 

ترابه باد نخواهم سپرد.

بیا به رود بپیوند،

که رود راه گریز از من است در دل ما ،

و استحاله ی خودخواهی و خودی خواهی ست.

 

کدام پنجره باز است ؟

کدام پنجره در شهر مردگان باز است ،

که انتظار چنین رخنه کرده در دل من .

کدام گوش چنین تشنه است ؟

که رسته باز پیامی به خشک گاه لبم.

مرا که می خواند ؟

که راز دار و رسن می کشاندم سر کوی.

واز لب شمشیر ،

که زنگ می سترد؟

صدای صیقل شمشیر ، باور من را،

به خون می الاید،

صلای تهنیت است.

 

شب است.

شبی همه بیداد.

به ماه و آب نگه کن،

نماز را بشکن.

و روزه را بشکن.

پیاله را بشکن.

شکست را بشکن.

شکست نیست شکستن،

سکوت را بشکن.

 

شکن

        شکن

               بشکن

                      پای کوب بر من و ما

سماع رقص جنونت تبرک است بیا.

بیا که آینه از دوری تو گریان است .

 

بیا ز راه مترس

اگر چه در پی هر گام ، چنبر دامی است .

و راه ها همه مختومه اند بر سر دار.

بیا به اشک بپیوند، جوی باریکی ست ،

سپس به رود، اگر هدف دریاست.

 

شب است.

                در بدری،پشتوانه ی شب پیر.

نقاب پشت نقاب است.

شکنجه پشت شکنجه.

دریچه پشت دریچه.

میان پنجره هرگز کسی نکاشت ترا ،

که شب شوی ، شب بی رنگ انتظار شوی .

 

نبند پنجره را.

به پرده رحم مکن.

که پرده ها همه دیوارهای تزویرند.

به پشت پنجره ی بسته انتظار مکش .

شکن

      شکن

              بشکن .

                        چشم های پنجره را .

بیا ز راه مترس .

بیا و گمره باش .

سماع رقص جنونت تبرک است بیا.

 

 

مهار کردن نیرو خیانت است بیا،

بیا ،

که مرد می رود از دست در نهفتن ها.

چو آب در مرداب.

و در نهفت نیام ،

چه تیغ ها که فلج گشت در کف من و ما.

 

صدای سلسله و بند و دار می آید.

بیا،

بیا به اشک بپیوند جوی باریکی ست ،

سپس به رود ، اگر هدف دریاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8  توسط ابوالفضل وحید  | 

آ واز عا شقا نه ما در گلو شکست .

 

 

 

 

 

خنک آ ن قما ر با ز ی که ببا خت هر چه بو د ش

به نما ند هیچش ا لا هو س قما ر دیگر

                                            **********

اشتبا ه ا ز ما بو د

که خو ا ب سر چشمه ر ا

د ر خیا ل پیا له می د ید یم .

                                   **********

آرام باش عزيز من آرام باش
حكايت درياست زندگى
گاهى درخشش آفتاب، برق و بوى نمك، ترشح شادمانى
گاهى هم فرو مى‏رويم، چشم‏هاى‏مان را مى‏بنديم، همه جا تاريكى است،

آرام باش عزيز من
آرام باش
دوباره سر از آب بيرون مى‏آوريم
و تلألوء آفتاب را مى‏بينيم
زير بوته‏ئى از برف
كه اين دفعه
درست از جائى كه تو دوست دارى طالع مى‏شود.

 

                                                          شمس لنگرودي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9  توسط ابوالفضل وحید  | 

خرد جمعی

 

 تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

خدايان كهن را ديده ام كه مي روند

و خدايان تازه را 

كه مي آيند

روز به روز وسال به سال

بت هائي سقوط مي كنند

وبت هائي ديگر جا يشان را مي گيرند

ومن

امروز تبر را مي ستايم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 10  توسط ابوالفضل وحید  |